تبلیغات
وبلاگ فرهنگی هیئت عزاداران کوثر تبریز - تراژدی سقیفه
جمعه 30 دی 1390

تراژدی سقیفه

   نوشته شده توسط: کوثر    نوع مطلب :دینی و مذهبی ،

تراژدی سقیفه

زمین وسیعی که در آن اختلافات و خصومات افراد قبیله «خزرج»، حل و فصل می‌شد، سایبانی از حصیر و شاخه‌های نخل داشت، و افراد قبیله «بنی ساعده» (تیره ای از خزرج) بیش از همه، به آنجا تردد می‌کردند و ریاست آنرا «سعد بن عباده» بزرگ خزرجیان به عهده داشته آنجا را «سقیفه بنی ساعده» می‌نامیدند.

زمین وسیعی که در آن اختلافات و خصومات افراد قبیله «خزرج»، حل و فصل می‌شد، سایبانی از حصیر و شاخه‌های نخل داشت، و افراد قبیله «بنی ساعده» (تیره ای از خزرج) بیش از همه، به آنجا تردد می‌کردند و ریاست آنرا «سعد بن عباده» بزرگ خزرجیان به عهده داشته آنجا را «سقیفه بنی ساعده» می‌نامیدند.
پس از درگذشت پیامبر، برای نخستین بار، موضوع خلافت و پیشوائی مسلمانان در آنجا مطرح گردید و مشاجراتی سخت و تند؛ میان انصار و مهاجر، در آنجا، درگرفت؛ و در پایان جلسه، دایره اختلاف و نزاع از حد سخن و گفتار تجاوز نمود و پس از بیعت با «ابی بکر» سعدبن عباده رئیس خزرجیان و کاندیدای خلافت که بدعوت وی انصار در آنجا گرد آمده بودند، مورد اهانت قرار گرفت و گروهی، بر سرش ریختند و آنچنان زدند که عده‌ای تصور کردند که «سعد» زیر ضربات آنها، کشته شد، و هدف از این اهانت، این بود که موقعیت اجتماعی و سیادت او را بشکنند و آنچنان او را کوچک و کم شخصیت جلوه دهند که دیگر خود وی و یاران او اندیشه مجدد بیعت را در دماغ خود نپرورانند و به فکر تجدد جلسه، و اخذ بیعت نیفتند.
بدبختانه این نزاعها و درگیریهای کوچک، به مرور زمان به صورت جنگهای خونین، آتشهای خانمانسوز، حوادث هولناک و غم انگیز، و اختلافات عمیق در آمد، و اگر بازیگران صحنه سیاست در سقیفه «بنی ساعده» به زد و خورد پرداختند، نسلهای بعدی آنچنان باین اختلاف دامن زدند که اندیشه آشتی به صورت آرزوی امر محالی در آمد. و اکنون چهارده قرن از آغاز این اختلاف می‌گذرد، هنوز آثار شوم آن، بر محیط زندگی ما حکومت میکند و بزرگان و مصلحان خیراندیش مسلمانان، نتوانستند آثار شوم و مرگبار آن را محور کنند.
اندیشه تعیین خلیفه از طرف گروه بسیار محدودی؛ عجولانه‌ترین تصمیمی بود که در ظرف چند دقیقه گرفته شد و یک چنین تصمیم خام و ناپخته و نابهنگام، از نظر بینش اجتماعی و اصول دمکراسی بسیار بی ارزش بود.
هوز جسد پیامبر اکرم (ص) در گوشه اطاق قرار داشت و پارچه‌ای بر روی او کشیده بودند و بنی‌هاشم و گروهی از شخصیتها مانند سلمان، اباذر و عمار، مقداد، و بزرگان دیگری در مسجد نشسته و منتظر بودند که بنی‌هاشم از غسل و تجهیز پیامبر، فارغ گردند، تا بر جسد مطهر پیامبر خود، نماز بگزارند و اکثریت مسلمانان که در نقاط دور از مدینه، زندگی میکردند و تقریباً سکنه شبه جزیره را تشکیل می‌دادند، از مرگ و درگذشت پیامبر بی‌اطلاع بودند.
در این لحظه گروهی در نقطه‌ای دور از اجتماع مسلمانان که همان مسجد رسولخدا بود، به فکر انتخابات و تعیین رهبر افتادند و با خشونت یک نفر، را برای رهبری؛ انتخاب نمودند اکنون با اعتراف به این اشکالات، گروهی مدعی هستند که باید یک چنین کاری را به رسمیت شناخت، و همه مسلمانان جهان باید از آن پیروی کنند!
براستی یک چنین انتخابات در عقب افتاده‌ترین کشورها، در خور پذیرش و ستایش نیست تا چه رسد که آنرا عالیترین مرکز تجلی دمکراسی در اسلام بخوانیم، ما فعلا کار نداریم که شخص منتخب، فرد صالح و شایسته‌ای بود یا نه؛ بلکه سخن درباره شیوه انتخاب و انتقاد از نحوه تعیین خلیفه میباشد.
آغاز جریان:
هنوز جسد مطهر پیامبر، در گوشه اطاق قرار داشت، مسلمانان مدینه از فوت پیامبر آگاه شده؛ همگی در مسجد و اطراف خانه پیامبر گرد آمده بودند و اندیشه‌ای جز، غسل و کفن و نماز گزاردن و بخاک سپردن بدن پیامبر در مغزها نبود، ـ در این موقع عمر از میان جمعیتی که در مسجد نشسته بودند، برخاست و گفت: گروهی از منافقان تصور می‌کنند که پیامبر درگذشته است، بخدا سوگند پیامبر خدا نمرده؛ بلکه بسان حضرت موسی از نظر ما غائب گردیده است و او باز می‌گردد و دستها و پاهای کسانی را که تصور می‌کردند که او مرده است، می‌برد.
مؤلف طبقات مینویسد: عمر؛ و ابو مغیره اجازه گرفتند که وارد حجره شوند و از وضع پیامبر آگاه گردند هر دو نفر پس از ورود، پارچه را از چهره پیامبر عقب زدند عمر گفت نمرده بلکه از هوش رفته است، مغیره گفت قطعاً در گذشته است عمر بر گشت به او گفت تو مرد فتنه انگیزی هستی با این شایعه می‌خواهی فتنه‌ای برانگیزی، او نمی‌میرد، تا منافقان را براندازد دو دست و پای گروهی را ببرد!
او در گفتار خود، به اندازه‌ای اصرار می‌ورزید، و به قدری با خشم و تندی سخن می‌گفت؛ که دهان او کف کرده بود در این موقع عباس عموی پیامبر از جای خود برخاست، و رشته سخن را به دست گرفت و گفت مردم! همانطور که شما پا به سن می‌گذارید پیامبر نیز پیر می‌شود او قطعاً درگذشته است. بر خیزید او را بخاک بسپارید و اگر خدا خواست روزی او را از خاک بیرون می‌آورد، آیا سزاوار است که شما یک بار بمیرید او دوبار جان بسپارد ولی بدانید او نمرد، مگر اینکه رسالت خود را انجام داده و راه روشنی پیش روی شما گذارد، و حلال و حرام خدا را بیان کرد.
عمر با شنیدن بیانات مستدل عباس تغییر عقیده نداد؛ مرتب مخالفان خود را تهدید می‌نمود، تا آنکه مؤذن رسول خدا «ابن مکتوم» آیه زیر را که حاکی از مرگ رسولخدا است برای او خواند: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل، انقلبتم علی اعقابکم » محمد رسولی بیش نیست، و پیش از او پیامبرانی نیز آمده‌اند اگر بمیرد یا کشته شود به روش نیاکان و دورانهای گذشته باز میگردید؟
عمر با شنیدن سخنان وی باز تغییر عقیده نداد چیزی نگذشت ابوبکر که در نقطه دور از مسجد بنام «سنح»
بسر می‌برد، از درگذشت پیامبر آگاه شد، و فوراً خود را به مرکز اجتماع، رسانید و از نظر عمر آگاه گردید و با لحن خاصی گفت: آرام باش سپس رو به مردم کرد و گفت: مردم محمد درگذشته است ولی خدای محمد زنده است سپس آیه‌ای را که مؤذن رسولخدا خوانده بود بر مردم خواند و بنا به نقل «طبقات» آیه زیر را نیز خواند «انک میت و انهم میتون» (سوره زمرـ ۳۰) (تو می‌میری و آنان نیز می‌میرند) عمر پرسید آیا این آیه در کتاب خدا است؟ وی گفت: بلی در این موقع او تغییر عقیده داد و از نظر خود بازگشت.
در این حادثه کوچک نکات جالب و آموزنده‌ای که می‌تواند روشنگر تاریخ سقیفه و نحوه انتخاب خلیفه باشد؛ وجود دارد، زیرا باید دید علت انکار عمر چه بوده است؟
آیا براستی او مرگ را بر رسولخدا، امری محال و ممتنع می‌دانست و تصور می‌کرد که وی ابدی و جاودانی است؟ این احتمال بسیار بعید است، و نمی‌توان آنرا به یک فرد عادی تا چه رسد به خلیفه نسبت داد، گذشته از این، با کلام خود خلیفه نیز سازگار نیست.
با اینکه انگیزه او بر انکار فوت این بود؛ که تصور می‌کرد که هنوز، پیامبر رسالت خود را به پایان نرسانیده و قسمتی از کارها را از آن جمله برانداختن منافقان انجام نداده است از این نظر، درگذشت او را به شدت انکار می‌کرد، و بنا به نقلی می‌گفت از هوش رفته و بنا بنقل دیگر، می‌گفت که بسان موسی غیبت اختیار کرده است.
این نظر نیز از جهاتی مردود است:
اولا: آیاتی را که ابوبکر خواند نباید سبب شود که او تغییر عقیده دهد زیرا مفاد این آیات جز این نیست که پیامبر نیز بسان مردم می‌میرد در صورتی که خلیفه هرگز، منکر امکان مرگ او نبود او می‌گفت هنوز وقت مرگ وی فرا نرسیده است، زیرا هنوز کارهائی در زمین مانده، و رسالتهائی انجام نگرفته است.
ثانیا: عین همان آیه را که ابوبکر خواند و او را از جوش و خروش بازداشت، مؤذن رسولخدا نیز تلاوت نمود چطور او با شنیدن یک آیه از ابی‌بکر قانع شد، ولی گفتار استوار و مطمئن و نیرومند عموی پیامبر و تلاوت ابن مکتوم، طرز تفکر او را دگرگون نساخت؟
ثالثاً: از نخستین روزی که پیامبر در بستر بیماری افتاده بود علائم مرگ در گفتار و حرکات او نمایان بود، حتی روزی که حجره او مملو از یاران او بود، و خود خلیفه نیز حضور داشت، دستور داد که قلم و دواتی بیاورند تا چیزی برای آنان بنویسد که پس از او به گمراهی نیفتند، این ها گواهی می‌دهد که همه حضار حتی خود خلیفه، اعتقاد داشتند که زندگی رسولخدا به پایان رسیده و شربت مرگ را در همین ایام می‌نوشد، و خود خلیفه در آن جلسه از آوردن قلم و کاغذ جلوگیری نمود و گفت: بیماری بر پیامبر مستولی شده است. آیا گوینده این سخن احتمال می‌دهد که پیامبر برای مدت کوتاهی به معراج رفته و از دیده‌ها غائب گردیده است؟
گذشته از این، او و دوستان او از شرکت در ارتش «اسامه» و ترک مدینه سرباز می‌زدند، زیرا میگفتند در این لحظه حساس که رحلت و درگذشت پیامبر نزدیک شده است نباید مرکز را ترک گفت چه بسا ممکن است، حوادث ناگواری رخ دهد.
اصولا؛ چگونه می‌توان گفت که از میان یاران رسولخدا فقط او آگاه بود که پیامبر هنوز رسالت خود را به آخر نرسانیده و هنوز کارهائی به زمین مانده است.
این جا است که میتوان هدف از انکار و تکذیب در گذشت رسولخدا را فهمید، منظور از تکذیب جز باز داشتن مردم از هر نوع تصمیم درباره خلافت، چیز دیگری نبود، مرگ پیامبر موقعی اتفاق افتاد که دوست همفکر او، در دورترین محلات مدینه به نام «سنح» به سر میبرد و چه بسا احتمال می‌داد تا رسیدن وی به مرکز اجتماع، تصمیمی درباره
------------------------------------------------------
۱- تاریخ طبری، ج۳، ص۲۰۰.
۲- تاریخ طبری، ج۳، ص۲۰۰، سنن ابن ماجه، ج۱، ص۴۹۸.
۳- طبقات ابن سعد، ج۳، ص۲۶۸.
۴- طبقات، ج۲، ص۲۶۸، (۳) سنن ابن ماجه حدیث شماره ۱۶۲۷.
۵- (سنح) به ضم سین می‌نویسند در یک میلی مسجد قرار داشت ولی چون سنح از ارتفاعات مدینه به شمار می‌رود و نزدیکترین نقطه از آن به مسجد کمتر از سه میل نیست از این جهت باید فاصله آن، از مسجد بیشتر از یک میل باشد.
۶- شافی، ص۳۵۲.
۷- صحیح بخاری، ج۱، ص۲۲ کتاب «العلم».


استاد بزرگوار آیة الله سبحانی