تبلیغات
وبلاگ فرهنگی هیئت عزاداران کوثر تبریز - لهوف ( قسمت سوم )
سه شنبه 15 آذر 1390

لهوف ( قسمت سوم )

   نوشته شده توسط: کوثر    نوع مطلب :دینی و مذهبی ،

لهوف ( قسمت سوم )

نماز ظهر عاشورا:
وقت نماز ظهر رسید. حسین(علیه السلام) به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله دستور داد با نصف كسانی كه باقی مانده بودند مقابل او صف كشیدند.حسین(علیه السلام) با سایر اصحاب نماز خوف خواندند.

لهوف ( قسمت سوم )

نماز ظهر عاشورا:
وقت نماز ظهر رسید. حسین(علیه السلام) به زهیر بن قین و سعید بن عبدالله دستور داد با نصف كسانی كه باقی مانده بودند مقابل او صف كشیدند.حسین(علیه السلام) با سایر اصحاب نماز خوف خواندند.
در این موقع تیری از سوی دشمن، به سوی حسین(علیه السلام)آمد. سعید بن عبدالله پیش رفت و در مقابل آن حضرت ایستاد و تیرها را به تن خود خرید، تا آنكه از پا در آمد و به زمین افتاد و می گفت:"خداوند! این جماعت را مانند قو م عاد و ثمود لعنت نما و سلام مرا به پیغمبر برسان و او را از زخمهایی كه بر بدن من وارد شده است مطّلع كن، زیرا مقصود من از یاری ذرّیه پیغمبر تو، اجر و ثواب تو بود." پس از گفتن این كلمات از دنیا رفت و چون بدنش را با دقت بررسی كردند، غیر از زخمهای شمشیر و نیزه سیزده چوبه تیر در بدنش نمایان بود.
راوی می گوید: اصحاب حسین(علیه السلام) برای كشته شدن در یاری آن حضرت سبقت می گرفتند.
شهادت با وقای حسین (علیه السلام) با بدنهای چاك چاك بر روی خاك افتاده و به جز اهل بیتش كسی زنده نمانده بود.
در آن هنگام فرزندش علی بن الحسین(علیه السلام) كه چهره اش از همه مردم، زیباتر و اخلاقش از همه نیكوتر بود، به سوی پدر آمد و اجازه كارزار خواست. حسین(علیه السلام) بدون درنگ اذنش داد. سپس نگاهی مأیوسانه بر اندام و چهره او انداخت و بی اختیار قطرات اشك، بر صورت جاری شد و گفت:
" خداوندا! تو شاهد باش كه نوجوانی به سوی این سپاه رفت كه از لحاظ اندام، اخلاق و گفتار از همه مردم به رسول تو شبیه تر بود و هرگاه ما مشتاق دیدار پیغمبرت می شدیم به این جوان می نگریستیم." پس از آن متوجه عمر بن سعد شد و فریاد زد:
"ای پسر سعد! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع نمودی" در این هنگام علی بن الحسین(علیه السلام) به دشمن نزدیك شد و به جنگ پرداخت و زد و خورد سخت و خونین نموده، عدّه زیادی را كشت و سپس به سوی پدر آمد و گفت:
" ای پدر بزرگوار تشنگی جانم را به لب رسانیده و سنگینی آلات جنگ، مرا به تعب انداخته است آیا ممكن است با اندكی آب، مرا از تشنگی نجات دهی؟" امام حسین (علیه السلام) گریست و فرمود:"واغوثاه فرزند عزیزم بازگرد كمی دیگر بجنگ، زیرا بسیار نزدیك است كه جدّت محمد(صلی الله علیه و آله) را ملاقات كنی و از دست او جام سرشاری از آب بنوشی كه از آن پس، هرگز تشنه نشوی."علی به سوی میدان بازگشت. دست از جان شسته و آماده شهادت شد. حمله بسیار شدیدی را آغاز نمود. ناگاه منقذ بن مره عبدی (لعنه الله علیه) او را هدف تیری قرار داد كه از اثر آن تیر نیروی دفاع از او سلب شد و به روی زمین افتاده و فریاد زد:"پدرجان! خداحافظ و سلام بر تو، اینك جدّم محمد(صلی الله علیه و آله) تو را سلام می رساند و می گوید: ای حسین زود نزد ما بیا" سپس فریادی كشید و جان داد.
حسین(علیه السلام) آمد و بر بالین كشته فرزندش ایستاد. و صورت بر صورت او نهاد و فرمود:
" پسر جانم! خدا بكشد كسانی را كه تو را كشتند. چقدر گستاخی نمودند بر خدا؟ چقدر حرمت رسول خدا شكستند؟ علی الدّنیا بعدك العفا. پس از تو، خاك بر سر این دنیای بی وفا باد."
راوی می گوید: زینب(سلام الله علیها) از خیمه ها بیرون آمد و راه میدان را در پیش گرفت و با صدای اندوهناكی می گفت: خبیباه یا بن اخاه. تا بر بالین كشته برادر زاده خود رسید. خویش را بر روی آن بدن پاره پاره افكند. حسین(علیه السلام) آمد و او را به خیمه بانوان برگردانید.
پس از او جوانان اهل بیت(علیه السلام) یكی پس از دیگری به میدان می آمدند، تا آنكه عدّه ای ازآنان به دست سپاه ابن زیاد كشته شدند. در این هنگام حسین(علیه السلام) فریاد زد :" ای پسر عموهای من و ای اهل بیت من! شكیبا باشید. به خدا قسم پس از امروز هرگز خواری و حقارت، نخواهید دید."

شهادت حضرت قاسم(علیه السلام):
راوی می گوید: جوانی به سوی میدان آمد صورتش مانند قرص ماه بود و به جنگ مشغول شد. ابن فضیل ازدی، شمشیری بر سرش زد و سر او را شكافت و به صورت روی زمین افتاد و فریاد زد:"یا عماه"
حسین(علیه السلام) مانند باز شكاری وارد میدان شد و چون شیر غضبناك، بر آن سپاه حمله كرد و شمشیر خود را بر ابن فضیل فرود آورد و او دست خود را سپر قرار داد و دستش از مرفق جدا شد و فریادی كشید كه لشكریان شنیدند و اهل كوفه حمله كردند تا او را نجات دهند ولی او زیر سم اسبان پامال و هلاك شد.
همین که غبار فرو نشست، دیدم امام حسین (علیه السلام) بالای سر آن جوان ایستاده و او را در حال احتضار است و پاهای خود را بر زمین می ساید. امام حسین(علیه السلام) فرمود: "از رحمت خدا و عنایت الهی دور باد! مردمی که تو را کشتند. روز قیامت کسی که با کشندگان تو مخاصمه کند، جدّ و پدر تو خواهند بود." پس از آن فرمود:
"به خدا قسم، سخت است بر عموی تو که او را بخوانی و او جواب نگوید یا جواب بگوید ولی برای تو سودی نداشته باشد. به خدا قسم امروز روزی است که عموی تو، دشمنش زیاد، و یاورش کم است."
سپس آن جوان را به سینه خود چسباند و در میان کشتگان اهل بیت خود برد و بر زمین نهاد.
چون حسین(علیه السلام) دید جوانان و دوستانش کشته شدند و روی زمین افتادند، آماده شهادت و جانبازی در راه خدا شد و با صدای بلند فرمود: "آیا کسی هست که دشمنان را از حرم رسول خدا دور سازد؟ آیا خداپرستی هست که برای خدا ما را یاری کند؟" این سخنان به گوش بانوان رسید و صدا به گریه و زاری بلند نمودند.

طفل شیرخوار:
حسین(علیه السلام) در خیمه آمد و به زینب فرمود: "فرزند کوچک مرا بده تا با او وداع کنم."طفل را روی دست گرفت و خواست او را ببوسد که ناگاه حرمله بن کاهل اسدی(لعنه الله علیه) او را هدف تیر قرار داد. آن تیر در حلق کودک جای گرفت و از دنیا رفت. حسین(علیه السلام) فرمود: "این طفل را بگیر." و دست خود را زیر گلوی او میگرفت و چون دستش از خون لبریز میشد به سوی آسمان می پاشید و می فرمود: "این مصیبتها بر من سهل است، زیرا در راه خداست و خدای من می بیند."
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود: "از آن خونهایی که حسین(علیه السلام) به سوی آسمان پاشید، قطره ای به زمین بازنگشت."

فداکاری و شهادت سردار کربلا:
راوی می گوید: تشنگی بر حسین(علیه السلام) سخت فشار می آورد. آن حضرت بالای شطّ فرات آمد، در حالی که برادرش عباس هم در خدمتش بود. سپاهیان ابن سعد به جنبش در آمدند و راه را بر او بستند.
مردی از قبیله بنی درام، تیری به سوی او افکند که در کام شریفش جای گرفت. حسین(علیه السلام) تیر را بیرون آورد و دست خود را زیر آن خون گرفت تا لبریز شد و آن را به زمین ریخت، فرمود: "خداوندا! به تو شکایت می کنم از ستم هایی که این مردم با پسر پیغمبرت می نمایند." پس از آن لشکر، بین عباس(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) جدایی انداختند و دور عباس حلقه زدند و او را از هر طرف احاطه کردند تا او را شهید نمودند. حسین(علیه السلام) در شهادت او سخت گریست. در همین مقام است که شاعر می گوید: "سزاوارترین مردم برای گریستن آن کسی است که حسین(علیه السلام) را از مصیبت خود، به گریه انداخت: برادر حسین(علیه السلام) و فرزند پدر او یعنی ابوالفضل به خون آغشته. آنکه با او مواسات و همراهی نمود و هیچ چیزی را از همراهی حسین(علیه السلام) باز نداشت و در حال تشنگی به آب فرات رسید ، و چون حسین(علیه السلام) تشنه بود آب نیاشامید."

سالار شهیدان به کارزار می رود:
پس از آنکه اصحاب و یاران به شهادت رسیدند، حسین(علیه السلام) لشکر را به جنگ طلبید و هر کس مقابل او می رفت به قتل می رسانید، تا آنکه عده زیادی از آنان را کشت. در حال کارزار می فرمود:
"کشته شدن در راه خدا بهتر است از زیر بار ننگ رفتن. و عار و ننگ بهتر از دخول در آتش دوزخ می باشد."
یکی از راویان میگوید: به خدا قسم هرگز ندیده بودم کسی را که سپاه دشمن او را احاطه کرده باشد و فرزندان و اهل بیت و یاران او کشته شده باشند، با این حال قویدل و نیرومندتر از حسین(علیه السلام) بوده باشد. همین که آن لشکر، بر او حمله می کردند، شمشیر می کشید و بر آنان حمله می کرد و آنها همانند گلّه گرگ زده پراکنده می شدند. حضرت، بر آن جماعت که شماره آنها به سی هزار نفر می رسید حمله می کرد و آنان چون ملخ هایی که پراکنده میشوند از مقابل وی فرار می کردند و سپس به مرکز خود بر میگشت و پیوسته بر زبانش ورد " لاحول ولا قوه الا بالله" بود و پیوسته با آنان می جنگید، تا آنکه لشکر بین او و خیمه ها حایل شد. حسین(علیه السلام) فریادزد:
"وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از روز معاد هم ترس ندارید پس حداقل در دنیای خود آزادمرد باشید و به اصل و حسب خود رجوع کنید، اگر عرب هستید، آنگونه که خود گمان دارید."
شمر گفت: ای پسر فاطمه چه میگویی؟ فرمود:
"من با شما جنگ میکنم و شما با من میجنگید. زنان که گناهی ندارند. تا من زنده هستم نگذارید سرکشان و طاغیان شما، متعرّض حرم من شوند."
شمر گفت: "این مطلب را قبول کردیم." ولی همگی آماده جنگیدن و کشتن او شدند. حسین(علیه السلام) به آنان حمله ور شد و لشکر نیز حمله را آغاز کرد. در آن موقع حسین(علیه السلام) جرعه آبی طلبید، ولی مضایقه کردند و او را آب ندادند تا هفتاد و دو زخم بر بدن شریفش وارد شد.
چون ضعف بر بدن او غلبه کرد لحظه ای ایستاد تا استراحت کند. همان طور که ایستاده بود سنگی بر پیشانی او اصابت کرد و خون از پیشانی اش جاری گشت. دامان جامه خود را گرفت که خون را از پیشانی اش پاک کند. ناگاه تیر سه شعبه زهرآلودی رسید و در قلب آن حضرت فرو رفت.
حسین(علیه السلام) فرمود: "بسم الله وبالله و علی مله رسول الله." سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: "خداوندا! تو میدانی که این لشکر کسی را میکشند که جز او پسر دختر پیغمبری بر روی زمین وجود ندارد." پس از آن دست برد و تیر را از پشت سر بیرون آورد و خون مانند ناودان جاری گردید و از اثر آن قدرت جنگ از سلب شد و متوقف شد ولی هر كس كه نزدیك او می آمد برای این كه نزد خدا، خون حسین را به گردن نگیرد از او دور می شد تا آنكه شخصی از قبیله كنده كه او را مالك بن نسر می گفتند، نزد حسین(علیه السلام) آمد و زبان به دشنام او گشود و با شمشیر بر سر آن حضرت زد كه عمامه را شكافت و بر سرش نیز وارد آمد و عمامه اش پر از خون شد.
حسین(علیه السلام) دستمالی جست و بر سر خود بست و كلاهی یافت و بر سر نهاد و عمامه بر سر بست. سپاه ابن زیاد كمی مكث كردند و دوباره برگشتند و اطراف او را گرفتند.

شهادت عبدالله بن الحسن(علیه السلام):
در این هنگام عبدالله بن الحسن بن علی(علیه السلام) كه كودكی نابالغ بود، از خیمه زنها بیرون آمد و نزدیك حسین(علیه السلام) ایستاد. زینب(سلام الله علیها) خود را به او رسانید تا او را نگه دارد، ولی شدیدا امتناع كرد و گفت:" به خدا قسم، از عمویم هرگز دور نمی شوم." در آن وقت بحر بن كعب"یا ابجر بن كعب" و به قولی حرملت بن كاهل ( لعنت الله علیهما) شمشیر خود را بر حسین(علیه السلام) فرود آورد. آن كودك گفت:" وای بر تو ای حرامزاده، آیا می خواهی عموی مرا بكشی؟"
ولی آن ناپاك شمشیر را بر حسین (علیه السلام) فرود آورد. كودك دست خود را سپر شمشیر قرارداد و دستش به پوست آویخت و فریاد: یا عماه! حسین(علیه السلام) او را دربغل گرفت و به سینه چسبانید و فرمود:
"برادر زاده! براین مصیبتی كه بر تو وارد آمده است صبر كن و از خداوند طلب خبر نما! زیرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق می كند." ناگاه حرملت بن كاهل تیری بر او زد و او را در دامان عمویش، حسین(علیه السلام) به قتل رسانید. پس از آن شمر بن ذی الجوشن به خیمه امام حسین(علیه السلام) حمله نمود و آن را به نیزه خود سوراخ كرد وگفت:" آتش بیاورید تا خیمه را با هر كه در آن است بسوزانم." حسین(علیه السلام) به او فرمود: " ای پسر ذی الجوشن تو آتش می طلبی كه اهل بیت مرا بسوزانی؟ خدا تو را به آتش جهنم بسوزاند."
شبث آمد و شمر را به خاطر این كار، سرزنش و توبیخ نمود. شمر شرمگین شد و منصرف گردید.
حسین(علیه السلام) فرمود: جامه ای برای من بیاورید كه بی ارزش باشد تا كسی در آن رغبت نكند، تا من زیر لباسهای خود بپوشم و بدنم برهنه نماند. جامه تنگ و كوچكی به خدمتش آوردند. فرمود: این جامه را نمی خواهم زیرا لباس اهل ذلّت است ولی جامه كهنه ای گرفت و آن را پاره كرد و زیر لباسهایش پوشید.با این حال ابجر بن كعب آن را نیز از بدنش بیرون نمود. جامه دیگر كه از بافته های یمن بود طلبید و آن را پاره كرد و پوشید. علت پاره كردن جامه این بود كه پس از شهادت آن را از بدنش بیرون نكنند، ولی پس از كشته شدن آن حضرت، ابجر بن كعب آن را نیز از بدنش بیرون نمود و حسین(علیه السلام) را برهنه روی زمین گذاشت ولی در اثر این كار، هر دو دستش در تابستان مانند دوچوب خشك، می خشكید و در زمستان تر بود و خون و چرك از آن می آمد این گونه بود تا هلاك شد.
راوی می گوید: چون بر اثر كثرت زخمها ، ضعف بر حسین(علیه السلام) غلبه كرد و تیرهای دشمن در بدنش مانند خارهای بدن خارپشت نمایان گردید، صالح بن وهب مزنی نیزه ای بر پهلوی او زد كه از اسب بر زمین افتاده و نیمه طرف راست صورتش روی زمین قرار گرفت. در آن حال می گفت:" بسم الله وبالله و علی مله رسول الله" پس از آن از روی زمین برخاست. در این موقع زینب(سلام الله علیها) از در خیمه بیرون آمد و با صدای بلند فریاد می زد:" برادرم! سرورم! سرپرست خانواده ام!" و می گفت: " ای كاش آسمان بر سر زمین خراب می شد و ای كاش كوهها می پاشید و بر روی می ریخت."
در آن هنگام شمر به سپاه خود صیحه زد و گفت: "منتظر چیستید و چرا كار حسین را تمام نمی كنید؟!" لشكر از هر طرف هجوم آوردند. رزعه بن شریك شمشیری بر شانه چپ حسین(علیه السلام) زد.آن حضرت نیز شمشیری بر او زد و او از پای در آمد.
شخص دیگری شمشیر بر دوش حسین(علیه السلام) زد كه به صورت، روی زمین افتاد و رنج و تعب بر او مستولی شد به حدی كه چون می خواست برخیزد، با زحمت برمی خاست و از شدت و فشار ضعف بر زمین می افتاد. سنان بن انس نخعی نیزه ای برگلوی حسین(علیه السلام) زد و باز بیرون آورد و در استخوانهای سینه او فرود برد، سپس تیری به سوی حسین(علیه السلام) انداخت، آن تیر بر گلوی او وارد آمد. در اثر آن تیر بر زمین افتاد. سپس برخاست و نشست و تیر را از گلو خود خارج نمود و هر دو دست خویش را زیر خون ها گرفت و چون پر شد، بر سر و محاسنش مالید و فرمود:" با این حال خدا را ملاقات می كنم كه به خون خود خضاب گرده ام و حق مرا غصب كرده اند."
عمر بن سعد به مردی كه طرف راستش ایستاده بود، گفت:" وای بر تو! پیاده شو و برو حسین را راحت كن. خولی بن یزید اصبحی خواست كه سر از بدن حسین(علیه السلام) جدا كند، ولی لرزه بر بدنش افتاد و برگشت. سنان بن انس نخعی پیاده شد و شمشیر بر گلوی حسین(علیه السلام) زد و گفت:" به خدا قسم سر تو را جدا می كنم و می دانم تو پسرپیغمبر هستی و از جهت پدر و مادر بهترین مردمی." پس از آن سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد. در این مقام است كه شاعر گفته است:
"چه مصیبتی می تواند با مصیبت حسین(علیه السلام) برابری كند، در آن روز كه دستهای ناپاك و جنایتكار سنان بن انس او را به قتل رسانید و سر از بدنش جدا كرد.
ابو طاهر محمد بن حسین نرسی در كتاب"معالم الدین" روایت می كند كه امام صادق (علیه السلام) فرمود:"چون حسین(علیه السلام) كشته شد، فرشتگان به خروش آمدند و گفتند: خدایا! این حسین برگزیده تو و پسر دختر پیغمبر تو است كه این مردم او را كشتند! خداوند متعال صورت حضرت قائم، امام زمان (عجل الله فرجه الشّریف) را به آنان نشان داد و فرمود: به دست این مرد، برای حسین از دشمنانش انتقام می كشم."
و روایت شده است كه مختار همین سنان بن انس را گرفت و انگشت او را بندبند جدا كرد و سپس دستها و پاهای او را قطع نمود و دیگی پر از روغن زیتون كرد و به جوش آورد و او را درآن انداخت و آن ناپاك در اضطراب و وحشت بود، تا هلاك شد.
راوی می گوید: در این هنگام غبار شدیدی كه سیاه و تاریك بود، آسمان را فرا گرفت و باد سرخی در آن تاریكی وزید به گونه ای كه چشم، چشم را نمی دید و لشكر گمان كردند عذاب بر آنها نازل شده است. ساعتی بر این حال ماندند تا آنكه هوا روشن شد.

منبع : سایت دفتر مقام معظم رهبری