تبلیغات
وبلاگ فرهنگی هیئت عزاداران کوثر تبریز - عبرتهای عاشورا (قسمت دوم)

عبرتهای عاشورا (قسمت دوم)

اكنون كه اندكى به تحلیل حادثه‌ى عبرت‌انگیز عاشورا نزدیك شدیم، به سراغ تاریخ مى‌رویم:

دورانِ لغزشِ خواصِ طرفدارِ حق، حدوداً هفت، هشت سال پس از رحلت پیغمبر شروع شد. (به مسأله‌ى خلافت، اصلاً كار ندارم. مسأله‌ى خلافت، جدا از جریان بسیار خطرناكى است كه مى‌خواهم به آن بپردازم.) قضایا، كمتر از یك دهه پس از رحلت پیغمبر شروع شد. ابتدا سابقه‌داران اسلام - اعم از صحابه و یاران و كسانى كه در جنگهاى زمان پیغمبر شركت كرده بودند - از امتیازات برخوردار شدند، كه بهره‌مندىِ مالىِ بیشتر از بیت‌المال، یكى از آن امتیازات بود. چنین عنوان شده بود كه تساوى آنها با سایرین درست نیست و نمى‌توان آنها را با دیگران یكسان دانست! این، خشتِ اوّل بود. حركتهاى منجر به انحراف، این گونه از نقطه‌ى كمى آغاز مى‌شود و سپس هر قدمى، قدم بعدى را سرعت بیشترى مى‌بخشد. انحرافات، از همین نقطه شروع شد، تا به اواسط دوران عثمان رسید. در دوران خلیفه‌ى سوم، وضعیت به گونه‌اى شد كه برجستگان صحابه‌ى پیغمبر، جزو بزرگترین سرمایه‌داران زمان خود محسوب مى‌شدند! توجّه مى‌كنید! یعنى همین صحابه‌ى عالى‌مقام كه اسمهایشان معروف است - «طلحه»، «زبیر»، «سعدبن‌ابى‌وقّاص» و غیره - این بزرگان، كه هر كدام یك كتاب قطور سابقه‌ى افتخارات در «بدر» و «حُنین» و «اُحد» داشتند، در ردیف اوّل سرمایه‌داران اسلام قرار گرفتند. یكى از آنها، وقتى مُرد و طلاهاى مانده از او را خواستند بین ورثه تقسیم كنند، ابتدا به صورت شمش درآوردند و سپس با تبر، بناى شكست و خرد كردن آنها را گذاشتند. (مثل هیزم، كه با تبر به قطعات كوچك تقسیم كنند!) طلا را قاعدتاً با سنگِ مثقال مى‌كشند. ببینید چقدر طلا بوده، كه آن را با تبر مى‌شكسته‌اند! اینها در تاریخْ ضبط شده است و مسائلى نیست كه بگوییم «شیعه در كتابهاى خود نوشته‌اند.» حقایقى است كه همه در ثبت و ضبط آن كوشیده‌اند. مقدار درهم و دینارى كه از اینها به جا مى‌ماند، افسانه‌وار بود.

همین وضعیت، مسائل دوران امیرالمؤمنین علیه‌لصّلاة والسّلام را به وجود آورد. یعنى در دوران آن حضرت، چون عدّه‌اى مقام برایشان اهمیت پیدا كرد، با على در افتادند. بیست و پنج سال از رحلت پیغمبر مى‌گذشت و خیلى از خطاها و اشتباهات شروع شده بود. نَفَس امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام نَفَس پیغمبر بود. اگر بیست و پنج سال فاصله نیفتاده بود، امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام براى ساختن آن جامعه مشكلى نداشت. اما با جامعه‌اى مواجه شد كه: «یأخذون مال اللَّه دولا و عباداللَّه خولا و دین‌اللَّه دخلا بینهم.» جامعه‌اى است كه در آن، ارزشها تحت‌الشّعاع دنیادارى قرار گرفته بود. جامعه‌اى است كه امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام، وقتى مى‌خواهد مردم را به جهاد ببرد، آن همه مشكلات و دردسر برایش دارد! خواص دوران او - خواص طرفدار حق یعنى كسانى كه حق را مى‌شناختند - اكثرشان كسانى بودند كه دنیا را بر آخرت ترجیح مى‌دادند! نتیجه این شد كه امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام بالاجبار سه جنگ به راه انداخت؛ عمر چهار سال و نه ماه حكومت خود را دائماً در این جنگها گذراند و عاقبت هم به دست یكى از آن آدمهاى خبیث به شهادت رسید.

خون امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام به قدر خون امام حسین علیه‌السّلام با ارزش است. شما در زیارت وارث مى‌خوانید: «السّلام علیك یا ثاراللَّه و ابن ثارهیعنى خداى متعال، صاحب خونِ امام حسین علیه‌السّلام و صاحب خون پدر او امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام است. این تعبیر، براى هیچ كس دیگر نیامده است. هر خونى كه بر زمین ریخته مى‌شود، صاحبى دارد. كسى كه كشته مى‌شود، پدرش صاحب خون است؛ فرزندش صاحب خون است؛ برادرش صاحب خون است. خونخواهى و مالكیّت حقِّ دم را عرب «ثار» مى‌گوید. «ثارِ» امام حسین علیه‌السّلام از آنِ خداست. یعنى حقّ خونِ امام حسین علیه‌السّلام و پدر بزرگوارش، متعلّق به خودِ خداست. صاحب خونِ این دو نفر، خودِ ذاتِ مقدّسِ پروردگار است.

امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام به خاطرِ وضعیّتِ آن روز جامعه‌ى اسلامى به شهادت رسید. بعد نوبت امامت به امام حسن علیه‌السّلام رسید و در همان وضعیت بود كه آن حضرت نتوانست بیش از شش ماه دوام بیاورد. تنهاىِ‌تنهایش گذاشتند. امام حسن مجتبى علیه‌السّلام مى‌دانست كه اگر با همان عدّه‌ى معدودْ اصحاب و یارانِ خود با معاویه بجنگد و به شهادت برسد، انحطاط اخلاقىِ زیادى كه بر خواص جامعه‌ى اسلامى حاكم بود، نخواهد گذاشت كه دنبال خون او را بگیرند! تبلیغات، پول و زرنگیهاى معاویه، همه را تصرّف خواهد كرد و بعد از گذشت یكى دو سال، مردم خواهند گفت «امام حسن علیه‌السّلام بیهوده در مقابل معاویه قد علم كرد.» لذا، با همه‌ى سختیها ساخت و خود را به میدان شهادت نینداخت؛ زیرا مى‌دانست خونش هدر خواهد شد.

گاهى شهید شدنْ آسان‌تر از زنده ماندن است! حقّاً كه چنین است! این نكته را اهل معنا و حكمت و دقّت، خوب درك مى‌كنند. گاهى زنده ماندن و زیستن و تلاش كردن در یك محیط، به مراتب مشكلتر از كشته شدن و شهید شدن و به لقاى خدا پیوستن است. امام حسن علیه‌السّلام این مشكل را انتخاب كرد.

وضع آن زمان چنین بوده است. خواصْ تسلیم بودند و حاضر نمى‌شدند حركتى كنند. یزید كه بر سرِ كار آمد، جنگیدن با او امكان‌پذیر شد. به تعبیرى دیگر: كسى كه در جنگ با یزید كشته مى‌شد، خونش، به دلیل وضعیّت خرابى كه یزید داشت، پامال نمى‌شد. امام حسین علیه‌السّلام به همین دلیل قیام كرد. وضع دوران یزید به گونه‌اى بود كه قیام، تنها انتخابِ ممكن به نظر مى‌رسید. این، به‌خلاف دوران امام حسن علیه‌السّلام بود كه دو انتخابِ «شهید شدن» و «زنده ماند» وجود داشت و زنده ماندن، ثواب و اثر و زحمتش بیش از كشته شدن بود. لذا، انتخاب سخت‌تر را امام حسن علیه‌السّلام كرد. اما در زمان امام حسین علیه‌السّلام، وضع بدان گونه نبود. یك انتخاب بیشتر وجود نداشت. زنده ماندنْ معنى نداشت؛ قیام نكردن معنى نداشت و لذا بایستى قیام مى‌كرد. حالْ اگر در اثر آن قیامْ به حكومت مى‌رسید، رسیده بود. كشته هم مى‌شد، شده بود. بایستى راه را نشان مى‌داد و پرچم را بر سرِ راه مى‌كوبید تا معلوم باشد وقتى كه وضعیّت چنان است، حركت باید چنین باشد.

وقتى امام حسین علیه‌السّلام قیام كرد - با آن عظمتى كه در جامعه‌ى اسلامى داشت - بسیارى از خواصْ به نزدش نیامدند و به او كمك نكردند. ببینید وضعیت در یك جامعه، تا چه اندازه به وسیله‌ى خواصى كه حاضرند دنیاى خودشان را - به راحتى - بر سرنوشت دنیاى اسلام در قرنهاى آینده ترجیح دهند، خراب مى‌شود!

به قضایاى قیام امام حسین علیه‌السّلام و حركت وى از مدینه نگاه مى‌كردم. به این نكته برخوردم كه یك شب قبل از آن شبى كه آن حضرت از مدینه خارج شود، «عبداللَّه‌بن زبیر» بیرون آمده بود. هر دو، در واقع، یك وضعیّت داشتند؛ اما امام حسین علیه‌السّلام كجا، عبداللَّه‌بن زیبر كجا! سخن گفتن امام حسین علیه‌السّلام و مقابله و مخاطبه‌اش از چنان صلابتى برخوردار بود كه «ولید» حاكم وقت مدینه، جرأت نمى‌كرد با وى به درشتى حرف بزند! «مروان» یك كلمه در انتقاد از آن حضرت بر زبان آورد - چون انتقادش نابجا بود - حضرت چنان تشرى به او زد كه مجبور شد سرجایش بنشیند. آن وقت امثال همین مروان، خانه‌ى عبداللَّه‌بن زبیر را به محاصره درآوردند. عبداللَّه، برادرش را با این پیام نزد آنها فرستاد كه «اگر اجازه بدهید، فعلاً به دارالخلافه نیایم.» به او اهانت كردند و گفتند: پدرت را در مى‌آوریم! اگر از خانه‌ات بیرون نیایى، به قتلت مى‌رسانیم و چه‌ها مى‌كنیم! چنان تهدیدى كردند كه عبداللَّه‌بن زبیر به التماس افتاد و گفت: «پس اجازه بدهید فعلاً برادرم را بفرستم؛ خودم فردا به دارالخلافه مى‌آیم.» آن قدر اصرار و التماس كرد كه یكى واسطه شد و گفت: «امشب را به او مهلت بدهید» .

عبداللَّه بن زبیر، با این‌كه شخصیتى سرشناس و با نفوذ بود، این قدر وضعیتش با امام حسین علیه‌السّلام فرق داشت. كسى جرأت نمى‌كرد با آن حضرت به درشتى صحبت كند. از مدینه هم كه بیرون آمد، چه در بین راه و چه در مكه، هر كس به او رسید و همصحبت شد، خطابش به آن حضرت «جعلت فداك» (قربانت گردم) و «پدر و مادرم قربانت گردند» و «عمّى و خالى فداك» (عمو و دایى‌ام قربانت گردند) بود. برخورد عمومى با امام حسین علیه‌السّلام این گونه بود. شخصیّت او در جامعه‌ى اسلامى، چنین ممتاز و برجسته بود. «عبداللَّه بن مطیع»، در مكه نزد امام حسین علیه‌السّلام آمد و عرض كرد: «یابن‌رسول‌اللَّه! ان قتلت لنسترقّن بعدك.» اگر تو قیام كنى و كشته شوى، بعد از تو، كسانى كه داراى حكومتند، ما را به بردگى خواهند برد. امروز به احترام تو، از ترس تو و از هیبت توست كه راهِ عادىِ خودشان را مى‌روند(10).

عظمت مقام امام حسین علیه‌السّلام در بین خواص چنین است كه حتّى «ابن عبّاس» در مقابلش خضوع مى‌كند؛ «عبداللَّه بن جعفر» خضوع مى‌كند، عبداللَّه‌بن زبیر - با آن‌كه از حضرت خوشش نمى‌آید - خضوع مى‌كند. بزرگان و همه‌ى خواصِ اهل حق، در برابر عظمت مقام او، خاضعند. خاضعان به او، خواص جبهه‌ى حقّند؛ كه طرف حكومت نیستند؛ طرف بنى‌امیّه نیستند و طرف باطل نیستند. در بین آنها، حتّى شیعیان زیادى هستند كه امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام را قبول دارند و او را خلیفه‌ى اوّل مى‌دانند. اما همه‌ى اینها، وقتى كه با شدّت عملِ دستگاه حاكم مواجه مى‌شوند و مى‌بینند بناست جانشان، سلامتى‌شان، راحتى‌شان، مقامشان و پولشان به خطر بیفتد، پس مى‌زنند! اینها كه پس زدند، عوامِ مردم هم به آن طرف رو مى‌كنند.

وقتى به اسامى كسانى كه از كوفه براى امام حسین علیه‌السّلام نامه نوشتند و او را دعوت كردند، نگاه مى‌كنید، مى‌بینید همه جزو طبقه‌ى خواص و از زبدگان و برجستگان جامعه‌اند. تعداد نامه‌ها زیاد است. صدها صفحه نامه و شاید چندین خورجین یا بسته‌ى بزرگ نامه، از كوفه براى امام حسین علیه‌السّلام فرستاده شد. همه‌ى نامه‌ها را بزرگان و اعیان و شخصیّتهاى برجسته و نام و نشاندار و همان خواص نوشتند. منتها مضمون و لحن نامه‌ها را كه نگاه كنید، معلوم مى‌شود از این خواصِ طرفدارِ حق، كدامها جزو دسته‌اى هستند كه حاضرند دینشان را قربانى دنیایشان كنند و كدامها كسانى هستند كه حاضرند دنیایشان را قربانى دینشان كنند. از تفكیكِ نامه‌ها هم مى‌شود فهمید كه عدّه‌ى كسانى كه حاضرند دینشان را قربانى دنیا كنند، بیشتر است. نتیجه در كوفه آن مى‌شود كه مسلم بن عقیل به شهادت مى‌رسد و از همان كوفه‌اى كه هجده هزار شهروندش با مسلم بیعت كردند، بیست، سى هزار نفر یا بیشتر، براى جنگ با امام حسین علیه‌السّلام به كربلا مى‌روند! یعنى حركت خواص، به دنبال خود، حركت عوام را مى‌آورد.

نمى‌دانم عظمت این حقیقت كه براى همیشه گریبان انسانهاى هوشمند را مى‌گیرد، درست براى ما روشن مى‌شود یا نه؟ ماجراى كوفه را لابد شنیده‌اید. به امام حسین علیه‌السّلام نامه نوشتند و آن حضرت در نخستین گام، مسلم‌بن عقیل را به كوفه اعزام كرد. با خود اندیشید: «مسلم را به آن‌جا مى‌فرستم. اگر خبر داد كه اوضاع مساعد است، خود نیز راهى كوفه مى‌شوم.» مسلم بن عقیل به محض ورود به كوفه، به منزل بزرگان شیعه وارد شد و نامه‌ى حضرت را خواند. گروه گروه، مردم آمدند و همه، اظهار ارادت كردند. فرماندار كوفه، «نعمان‌بن‌بشیر» نام داشت كه فردى ضعیف و ملایم بود. گفت: «تا كسى با من سرِ جنگ نداشته باشد، جنگ نمى‌كنم.» لذا با مسلم مقابله نكرد. مردم كه جوّ را آرام و میدان را باز مى‌دیدند، بیش از پیش با حضرت بیعت كردند. دو، سه تن از خواصِ جبهه‌ى باطل - طرفداران بنى‌امیّه - به یزید نامه نوشتند كه «اگر مى‌خواهى كوفه را داشته باشى، فرد شایسته‌اى را براى حكومت بفرست؛ چون نعمان بن بشیر نمى‌تواند در مقابل مسلم‌بن عقیل مقاومت كند.» یزید هم عبیداللَّه بن زیاد، فرماندار بصره را حكم داد كه علاوه بر بصره - به قول امروز، «با حفظ سمت» - كوفه را نیز تحت حكومت خود درآور. عبیداللَّه بن زیاد از بصره تا كوفه یكسره تاخت. (در قضیه‌ى آمدن او به كوفه هم نقش خواص معلوم مى‌شود، كه اگر دیدم مجالى هست، بخشى از آن را برایتان نقل خواهم كرد.) او هنگامى به دروازه‌ى كوفه رسید كه شب بود. مردم معمولى كوفه - از همان عوامى كه قادر به تحلیل نبودند - تا دیدند فردى با اسب و تجهیزات و نقاب بر چهره وارد شهر شد، تصوّر كردند امام حسین علیه‌السّلام است. جلو دویدند و فریاد «السّلام علیك یا بن رسول‌اللَّه» در فضا طنین افكند!

ویژگى فرد عامى، چنین است. آدمى كه اهل تحلیل نیست، منتظر تحقیق نمى‌شود. دیدند فردى با اسب و تجهیزات وارد شد. بى آن‌كه یك كلمه حرف با او زده باشند، تصوّر غلط كردند. تا یكى گفت «او امام حسین علیه‌السّلام است» همه فریاد «امام حسین، امام حسین» برآوردند! به او سلام كردند و مقدمش را گرامى داشتند؛ بى آن‌كه صبر كنند تا حقیقت آشكار شود. عبیداللَّه هم اعتنایى به آنها نكرد و خود را به دارالاماره رساند و از همان جا طرح مبارزه با مسلم بن عقیل را به اجرا گذاشت. اساس كار او عبارت از این بود كه طرفداران مسلم بن عقیل را با اشدّ فشار مورد تهدید و شكنجه قرار دهد. بدین جهت، «هانى بن عروه» را با غدر و حیله به دارالاماره كشاند و به ضرب و شتم او پرداخت. وقتى گروهى از مردم در اعتراض به رفتار او دارالاماره را محاصره كردند، با توسّل به دروغ و نیرنگ، آنها را متفرق كرد.

در این مقطع هم، نقش خواصِ به اصطلاح طرفدارِ حق كه حق را شناختند و تشخیص دادند، اما دنیایشان را بر آن مرجّح دانستند، آشكار مى‌شود. از طرف دیگر، حضرت مسلم با جمعیت زیادى به حركت درآمد. در تاریخ «ابن اثیر» آمده است كه گویى سى هزار نفر اطراف مسلم گرد آمده بودند. از این عدّه فقط چهار هزار نفر دوْرادوْر محلّ اقامت او ایستاده بودند و شمشیر به دست، به نفع مسلم بن عقیل شعار مى‌دادند.

این وقایع، مربوط به روز نهم ذى‌الحجّه است. كارى كه ابن زیاد كرد این بود كه عدّه‌اى از خواص را وارد دسته‌هاى مردم كرد تا آنها را بترسانند. خواص هم در بین مردم مى‌گشتند و مى‌گفتند «با چه كسى سر جنگ دارید؟! چرا مى‌جنگید؟! اگر مى‌خواهید در امان باشید، به خانه‌هایتان برگردید. اینها بنى‌امیّه‌اند. پول و شمشیر و تازیانه دارند.» چنان مردم را ترساندند و از گرد مسلم پراكندند كه آن حضرت به وقت نماز عشا هیچ كس را همراه نداشت؛ هیچ‌كس!

آن گاه ابن زیاد به مسجد كوفه رفت و اعلان عمومى كرد كه «همه باید به مسجد بیایند و نماز عشایشان را به امامت من بخوانند!»

تاریخ مى‌نویسد: «مسجد كوفه مملو از جمعیتى شد كه پشت سر ابن زیاد به نماز عشا ایستاده بودند.» چرا چنین شد؟ بنده كه نگاه مى‌كنم، مى‌بینم خواصِ طرفدارِ حقْ مقصرّند و بعضى‌شان در نهایتِ بدى عمل كردند. مثل چه كسى؟ مثل «شریح قاضى». شریح قاضى كه جزو بنى‌امیّه نبود! كسى بود كه مى‌فهمید حق با كیست. مى‌فهمید كه اوضاع از چه قرار است. وقتى «هانى بن عروه» را با سر و روى مجروح به زندان افكندند، سربازان و افراد قبیله‌ى او اطراف قصر عبیداللَّه زیاد را به كنترل خود درآوردند.

ابن زیاد ترسید. آنها مى‌گفتند: «شما هانى را كشته‌اید.» ابن زیاد به «شریح قاضى» گفت: «برو ببین اگر هانى زنده است، به مردمش خبر بده.» شریح دید هانى بن عروه زنده، اما مجروح است. تا چشم هانى به شریح افتاد، فریاد برآورد: «اى مسلمانان! این چه وضعى است؟! پس قوم من چه شدند؟! چرا سراغ من نیامدند؟! چرا نمى‌آیند مرا از این‌جا نجات دهند؟! مگر مرده‌اند؟!» شریح قاضى گفت: «مى‌خواستم حرفهاى هانى را به كسانى كه دورِ دارالاماره را گرفته بودند، منعكس كنم. اما افسوس كه جاسوس عبیداللَّه آن‌جا حضور داشت و جرأت نكردم!» «جرأت نكردم» یعنى چه؟ یعنى همین كه ما مى‌گوییم ترجیح دنیا بر دین! شاید اگر شریح همین یك كار را انجام مى‌داد، تاریخ عوض مى‌شد. اگر شریح به مردم مى‌گفت كه هانى زنده است، اما مجروح در زندان افتاده و عبیداللَّه قصد دارد او را بكشد، با توجّه به این‌كه عبیداللَّه هنوز قدرت نگرفته بود، آنها مى‌ریختند و هانى را نجات مى‌دادند. با نجات هانى هم قدرت پیدا مى‌كردند، روحیه مى‌یافتند، دارالاماره را محاصره مى‌كردند، عبیداللَّه را مى‌گرفتند؛ یا مى‌كشتند و یا مى‌فرستادند مى‌رفت. آن گاه كوفه از آنِ امام حسین علیه‌السّلام مى‌شد و دیگر واقعه‌ى كربلا اتّفاق نمى‌افتاد! اگر واقعه‌ى كربلا اتّفاق نمى‌افتاد؛ یعنى امام حسین علیه‌السّلام به حكومت مى‌رسید. حكومت حسینى، اگر شش ماه هم طول مى‌كشید براى تاریخ، بركات زیادى داشت. گرچه، بیشتر هم ممكن بود طول بكشد.

یك وقت یك حركت بجا، تاریخ را نجات مى‌دهد و گاهى یك حركت نابجا كه ناشى از ترس و ضعف و دنیاطلبى و حرص به زنده ماندن است، تاریخ را در ورطه‌ى گمراهى مى‌غلتاند. اى شریح قاضى! چرا وقتى كه دیدى هانى در آن وضعیت است، شهادتِ حق ندادى؟! عیب و نقصِ خواصِ ترجیح دهنده‌ى دنیا بر دین، همین است.

به داخل شهر كوفه برگردیم: وقتى كه عبیداللَّه بن زیاد به رؤساى قبایل كوفه گفت «بروید و مردم را از دُورْ مسلم پراكنده كنید وگرنه پدرتان را در مى‌آورم» چرا امر او را اطاعت كردند؟! رؤساى قبایل كه همه‌شان اموى نبودند و از شام نیامده بودند! بعضى از آنها جزو نویسندگان نامه به امام حسین علیه‌السّلام بودند. «شَبَثْ بن ربْعى» یكى از آنها بود كه به امام حسین علیه‌السّلام نامه نوشت و او را به كوفه دعوت كرد. همو، جزو كسانى است كه وقتى عبیداللَّه گفت «بروید مردم را از دُوْر مسلم متفرّق كنید» قدم پیش گذاشت و به تهدید و تطمیع و ترساندنِ اهالى كوفه پرداخت!

چرا چنین كارى كردند؟! اگر امثال شَبَثْ بن ربْعى در یك لحظه‌ى حسّاس، به جاى این‌كه از ابن زیاد بترسند، از خدا مى‌ترسیدند، تاریخ عوض مى‌شد. گیرم كه عوامْ متفرّق شدند؛ چرا خواصِ مؤمنى كه دوْر مسلم بودند، از او دست كشیدند؟ بین اینها افرادى خوب و حسابى بودند كه بعضیشان بعداً در كربلا شهید شدند؛ اما این‌جا، اشتباه كردند.

البته آنهایى كه در كربلا شهید شدند، كفّاره‌ى اشتباهشان داده شد. درباره‌ى آنها بحثى نیست و اسمشان را هم نمى‌آوریم. اما كسانى از خواص، به كربلا هم نرفتند. نتوانستند بروند؛ توفیق پیدا نكردند و البته، بعد مجبور شدند جزو توّابین شوند. چه فایده؟! وقتى امام حسین علیه‌السّلام كشته شد؛ وقتى فرزند پیغمبر از دست رفت؛ وقتى فاجعه اتّفاق افتاد؛ وقتى حركت تاریخ به سمت سراشیب آغاز شد، دیگرچه فایده؟! لذاست كه در تاریخ، عدّه‌ى توّابین، چند برابر عدّه‌ى شهداى كربلاست. شهداى كربلا همه در یك روز كشته شدند؛ توّابین نیز همه در یك روز كشته شدند. اما اثرى كه توّابین در تاریخ گذاشتند، یك هزارم اثرى كه شهداى كربلا گذاشتند، نیست! به‌خاطر این‌كه در وقت خود نیامدند. كار را در لحظه‌ى خود انجام ندادند. دیر تصمیم گرفتند و دیر تشخیص دادند.

چرا مسلم بن عقیل را با این‌كه مى‌دانستید نماینده‌ى امام است، تنها گذاشتید؟! آمده بود و با او بیعت هم كرده بودید. قبولش هم داشتید. (به عوام كارى ندارم. خواص را مى‌گویم.) چرا هنگام عصر و سرِ شب كه شد، مسلم را تنها گذاشتید تا به خانه‌ى «طوعه» پناه ببرد؟! اگر خواص، مسلم را تنها نمى‌گذاشتند و مثلاً، عدّه به صد نفر مى‌رسید، آن صد نفر دُوْر مسلم را مى‌گرفتند. خانه‌ى یكى‌شان را مقرّ فرماندهى مى‌كردند. مى‌ایستادند و دفاع مى‌كردند. مسلم، تنها هم كه بود، وقتى خواستند دستگیرش كنند، ساعتها طول كشید. سربازان ابن زیاد، چندین بار حمله كردند؛ مسلم به تنهایى همه را پس زد. اگر صد نفر مردم با او بودند، مگر مى‌توانستند دستگیرش كنند؟! باز مردم دورشان جمع مى‌شدند. پس، خواص در این مرحله، كوتاهى كردند كه دوْر مسلم را نگرفتند.

ببینید! از هر طرف حركت مى‌كنیم، به خواص مى‌رسیم. تصمیم‌گیرىِ خواص در وقت لازم؛ تشخیص خواص در وقت لازم؛ گذشتِ خواص از دنیا در لحظه‌ى لازم؛ اقدام خواص براى خدا در لحظه‌ى لازم. اینهاست كه تاریخ و ارزشها را نجات مى‌دهد و حفظ مى‌كند! در لحظه‌ى لازم، باید حركتِ لازم را انجام داد. اگر تأمّل كردید و وقت گذشت، دیگر فایده ندارد.

در عصرِ روزِ هجدهم بهمن ماهِ سال 57، در تهران حكومت نظامى اعلام شد. امام به مردم فرمود: «به خیابانها بریزید.» اگر امام در آن لحظه چنین تصمیمى نمى‌گرفت، امروز محمّدرضا در این مملكت بر سرِ كار بود. یعنى اگر با حكومت نظامى ظاهر مى‌شدند، و مردم در خانه‌هایشان مى‌ماندند، اوّل امام و ساكنان مدرسه‌ى «رفاه» و بعد اهالى بقیه‌ى مناطق را قتل عام و نابود مى‌كردند. پانصدهزار نفر را در تهران مى‌كشتند و قضیه تمام مى‌شد. اما امام، در لحظه‌ى لازم تصمیمِ لازم را گرفت. اگر خواصْ امرى را كه تشخیص دادند به موقع و بدون فوتِ وقت عمل كنند، تاریخ نجات پیدا مى‌كند و دیگر حسین‌بن‌على‌ها به كربلاها كشانده نمى‌شوند. اگر خواصْ بد فهمیدند، دیر فهمیدند، فهمیدند اما با هم اختلاف كردند؛ كربلاها در تاریخ تكرار خواهد شد.

خداى متعال وعدّه داده است كه اگر كسى او را نصرت كند، او هم نصرتش خواهد كرد. برو، برگرد ندارد! اگر كسى براى خدا تلاش و حركت كند، پیروزى نصیبش خواهد شد. نه این‌كه به هر یك نفر پیروزى مى‌دهند! وقتى مجموعه‌اى حركت مى‌كند، البته، شهادتها هست، سختیها هست، رنجها هست؛ اما پیروزى هم هست: «وَلَیَنْصُرَنَ‌ّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ.»(11) نمى‌فرماید كه نصرت مى‌دهیم؛ خون هم از دماغ كسى نمى‌آید. نه! «فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ»؛(12) مى‌كشند و كشته مى‌شوند؛ اما پیروزى به دست مى‌آورند. این، سنّتِ الهى است. وقتى كه از ریخته شدن خونمان ترسیدیم؛ از هدر شدن پول و آبرو ترسیدیم؛ به خاطر خانواده ترسیدیم؛ به خاطر دوستان ترسیدیم؛ به خاطر منغّص شدن راحتى و عیش خودمان ترسیدیم؛ به خاطر حفظ كسب و كار و موقعیتْ حركت نكردیم؛ به خاطر گسترش ضیاع و عقار حركت نكردیم؛ معلوم است دیگر! ده تن امام حسین هم سرِ راه قرار بگیرند، همه شهید خواهند شد و از بین خواهند رفت! كمااین‌كه امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام شهید شد؛ كمااین‌كه امام حسین علیه‌السّلام شهید شد.

خواص! خواص! طبقه‌ى خواص...! عزیزان من! ببینید شما جزو كدام دسته‌اید؟ اگر جزو خواصید - كه البته هستید - پس حواستان جمع باشد. عرض ما فقط این است. البته مطلبى كه درباره‌ى آن صحبت كردیم، خلاصه‌اى از كل بود. در دو بخش باید روى این مطلب كار شود: یكى بخشِ تاریخى قضیه است؛ كه اگر وقت داشتم خودم مى‌كردم. متأسفانه براى پرداختن به این مقولات، وقتى برایم نمى‌ماند. به هر صورت، علاقه‌مندانِ كاردان باید بگردند و نمونه‌هایى را كه در تاریخ فراوان است، بیابند و ذكر كنند كه كجاها خواص بایستى عمل مى‌كردند و نكردند؟ اسم این خواص چیست؟ چه كسانى هستند؟ البته اگر مجال بود و خودم و شما خسته نمى‌شدید، ممكن بود ساعتى در زمینه‌ى همین موضوعات و اشخاصش برایتان صحبت كنم؛ چون در ذهنم هست.

بخش دیگرى كه باید روى آن كار شود، تطبیق با وضع هر زمان است. نه فقط زمان ما، بلكه هر زمان. باید معلوم شود كه در هر زمان، طبقه‌ى خواص، چگونه باید عمل كنند تا به وظیفه‌شان عمل كرده باشند. این‌كه گفتیم «اسیر دنیا نشوند» یك كلمه است. چگونه اسیر دنیا نشوند؟ مثالها و مصداقهایش چیست؟

عزیزان من! حركت در راه خدا، همیشه مخالفینى دارد. از همین خواصى كه گفتیم، اگر یك نفرشان بخواهد كار خوبى انجام دهد - كارى را كه باید انجام دهد - ممكن است چهار نفر دیگر از خودِ خواص پیدا شوند و بگویند: «آقا، مگر تو بیكارى؟! مگر دیوانه‌اى؟! مگر زن و بچه ندارى؟! چرا دنبال چنین كارها مى‌روى؟!» كمااین‌كه در دوره‌ى مبارزه هم مى‌گفتند.

اما آن یك نفر باید بایستد. یكى از لوازم مجاهدتِ خواصى، این است كه باید در مقابل حرفها و ملامتها ایستاد. تخطئه مى‌كنند، بد مى‌گویند، تهمت مى‌زنند؛ مسأله‌اى نیست.

غرض این است كه هر حركتى شما انجام دهید و یا خواص در هر بخشى انجام دهند (حركت اخیر، البته نسبت به كارهاى بزرگ و عظیمى كه ممكن است در آینده پیش آید، امر كوچكى است) كسانى هستند كه بگویند «چرا»؟ و اشكال كنند. خدا را شكر مى‌كنیم كه امروز كشور ما، كشورِ مجاهدتِ فى سبیل اللَّه است، كشورِ جهاد است، كشورِ ایثار است و كشور ارزشهاست. مسؤولین كشور، بزرگان كشور، علماى اَعلام، گویندگان، مبلغّین و حتّى در بخشهاى زیادى دانشگاهها و جاهاى دیگر، در خدمت اسلام، در خدمت انقلاب و در خدمت ارزشها حركت مى‌كنند.
آنچه گفتیم، اجمالى بود از مسأله‌اى كه بنا شد به مناسبت ایام محرّم عرض كنیم. البته آنچه عرض كردیم خیلى مختصر بود. اگرچه، زمان، قدرى زیاد شد.
امیدواریم خداوند همه‌ى شما را موفّق بدارد. خداوند روح امام را با انبیا و اولیا، محشور فرماید. خداوند این راه روشن را كه در پیش پاى ملت ایران گذاشته شده است، به توفیق خود، راه همیشگى این ملت قرار دهد. خداوند ما را در خدمت انقلاب، در خدمت اسلام و در خدمت ارزشهاى اسلامى زنده بدارد و در همین راه ما را بمیراند.
پروردگارا! مرگ ما را به شهادت در راه خودت قرار بده. درجات شهیدان ما را روزبه‌روز عالى‌تر فرما. جانبازان ما را از قِبَل خود، اجر وافر عنایت فرما؛ به آنها سلامتى كامل عنایت فرما.
پروردگارا! كسانى كه در این راه زحمتى كشیدند، مدّتها در اسارت بودند، آزاد شدند یا هنوز آزاد نشده‌اند، یا مفقود الجسد هستند، مفقودالاثر هستند، از آنها كسى خبر ندارد؛ اجر همه‌ى آنها را در اعلا علیین خود بنویس. به خانواده‌هاى آنها اجر بده و صبر عنایت كن. مفقودان و اسرا را زودتر رها و آزاد فرما. امور مسلمانان را اصلاح فرما. حاجات مسلمانان را برآورده فرما. كشورهاى اسلامى را از چنگال اجانب و از چنگال امریكا نجات بده.
پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، امریكا و بقیه‌ى ایادى و اقطاب استكبار را آن چنان كه شایسته‌ى اقتدار و عزّت خودِ توست، منكوب و مقهور فرما. لذّت قهر و غلبه بر آنها را به ملت ایران بچشان. همچنان كه شوروى را متلاشى كردى، بقیه‌ى اقطاب استكبار را هم متلاشى فرما.
پروردگارا! كسانى را كه در این راه زندگى كردند و در این راه به لقاى تو پیوستند، مشمول رحمت و بركات خودت قرار بده. كارها و تلاشهایى را كه مى‌شود، به لطف و كرمت قبول فرما.

والسّلام علیكم و رحمةاللَّه و بركاته

منبع : حدیث ولایت (سایت دفتر مقام معظم رهبری)