تبلیغات
وبلاگ فرهنگی هیئت عزاداران کوثر تبریز - عبرتهای عاشورا (قسمت اول)
عبرتهای عاشورا (قسمت اول)

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم

اللّهمِ‌ّ سدِّد السِنتنا بِالصَّوابِ وَالحِكمَةِ(1)

یكى از نكات برجسته در فرهنگ اسلامى، كه مصداقهاى بارزش، بیشتر در تاریخ صدر اسلام و كمتر در طول زمان دیده مى‌شود، «فرهنگ رزمندگى و جهاد» است. جهاد هم فقط به معناى حضور در میدان جنگ نیست؛ زیرا هر گونه تلاش در مقابله با دشمن، مى‌تواند جهاد تلقّى شود. البته بعضى ممكن است كارى انجام دهند و زحمت هم بكشند و از آن، تعبیر به جهاد كنند. اما این تعبیر، درست نیست. چون یك شرط جهاد، این است كه در مقابله با دشمن باشد. این مقابله، یك وقت در میدان جنگِ مسلّحانه است كه «جهاد رزمى» نام دارد؛ یك وقت در میدان سیاست است كه «جهاد سیاسى» نامیده مى‌شود؛ یك وقت هم در میدان مسائل فرهنگى است كه به «جهاد فرهنگى» تعبیر مى‌شود و یك وقت در میدان سازندگى است كه به آن «جهاد سازندگى» اطلاق مى‌گردد. البته جهاد، با عنوانهاى دیگر و در میدانهاى دیگر هم هست. پس، شرط اوّلِ جهاد این است كه در آن، تلاش و كوشش باشد و شرط دومش این‌كه، در مقابل دشمن صورت گیرد.

این نكته در فرهنگ اسلامى، نكته‌ى برجسته‌اى است، كه گفتیم نمونه‌هایى هم در میدانهاى مختلف دارد. در روزگار ما هم، وقتى نداى مقابله با رژیم منحوس پهلوى از حلقوم امام رضوان اللَّه علیه و همكاران ایشان در سال 1341 بیرون آمد، جهاد شروع شد. پیش از امام هم، البته جهاد به صورت محدود و پراكنده وجود داشت كه حائز اهمیت نبود. هنگامى كه مبارزه‌ى امام شروع شد، جهاد اهمیت پیدا كرد تا این‌كه به مرحله‌ى پیروزى خود، یعنى پیروزى انقلاب اسلامى رسید. بعد از آن هم، تا به امروز، در این كشور جهاد بوده است. چون ما دشمن داریم. چون دشمنان ما، از لحاظ نیروى مادّى، قوى هستند. آنها در دشمنى با ایران اسلامى، جدّى هستند و سرِ شوخى ندارند؛ چون مى‌خواهند از هر راهى كه شد ضربه بزنند. پس، در ایران اسلامى، هر كس به نحوى در مقابل دشمن - كه از اطراف، تیرهاى زهرآگین را به پیكر انقلاب و كشور اسلامى، نشانه رفته است - تلاشى بكند، جهاد فى سبیل اللَّه كرده است. بحمداللَّه، شعله‌ى جهاد بوده است و هست و خواهد بود.

البته یكى از جهادها هم «جهاد فكرى» است. چون دشمن ممكن است ما را غافل كند، فكر ما را منحرف سازد و دچار خطا و اشتباهمان گرداند؛ هر كس كه در راه روشنگرىِ فكر مردم، تلاشى بكند، از انحرافى جلوگیرى نماید و مانع سوءفهمى شود، از آن‌جا كه در مقابله با دشمن است، تلاشش «جهاد» نامیده مى‌شود. آن هم جهادى كه شاید امروز، مهمّ محسوب مى‌شود. پس، كشور ما امروز كانون جهاد است و از این جهت هیچ نگرانى‌اى هم نداریم. نكته‌اى بلیغ در قرآن است كه ما را به فكر مى‌اندازد. قرآن به ما مى‌گوید: نگاه كنید و از گذشته‌ى تاریخ، درس بگیرید.(2) حال ممكن است بعضى بنشینند و فلسفه‌بافى كنند كه «گذشته، براى امروز نمى‌تواند سر مشق باشد.» شنیده‌ام كه از این حرفها مى‌زنند و البته، برف، انبار مى‌كنند! به خیال خودشان، مى‌خواهند با شیوه‌هاى فلسفى، مسائلى را مطرح كنند. كارى به كار آنها نداریم. قرآن‌كه صادق مصدِّق است، ما را به عبرت گرفتن از تاریخ دعوت مى‌كند. عبرت گرفتن از تاریخ، یعنى همین نگرانى‌اى كه الان عرض كردم. چون در تاریخ چیزى هست كه اگر بخواهیم از آن عبرت بگیریم، باید دغدغه داشته باشیم. این دغدغه، مربوط به آینده است. چرا و براى چه، دغدغه؟ مگرچه اتّفاقى افتاده است؟

اتّفاقى كه افتاده است، در صدر اسلام است. من یك وقت عرض كردم: جا دارد ملت اسلام فكر كند كه چرا پنجاه سال بعد از وفات پیغمبر، كار كشور اسلامى به جایى رسید كه مردم مسلمان - از وزیرشان، امیرشان، سردارشان، عالمشان، قاضى‌شان، قارى‌شان و اجامر و اوباششان - در كوفه و كربلا جمع شدند و جگر گوشه‌ى پیغمبر را با آن وضع فجیع به خاك و خون كشیدند؟! خوب؛ انسان باید به فكر فرو رود، كه «چرا چنین شد؟» این قضیه را بنده دو، سه سال پیش، در یكى دو سخنرانى، با عنوان «عبرتهاى عاشورا» مطرح كردم. البته «درسهاى عاشورا» مثل درس شجاعت و غیره جداست. از درسهاى عاشورا مهمتر، عبرتهاى عاشوراست. این را من قبلاً گفته‌ام. كار به جایى برسد كه جلو چشم مردم، حرم پیغمبر را به كوچه و بازار بیاورند و به آنها تهمت «خارجى» بزنند!

«خارجى» معنایش این نیست كه اینها از كشورِ خارج آمده‌اند. آن زمان، اصطلاح خارجى، به معناى امروز به كار نمى‌رفت. «خارجى» یعنى جزو خوارج. یعنى خروج كننده. در اسلام، فرهنگى است معتنى به این‌كه، اگر كسى علیه امام عادلْ خروج و قیام كند، مورد لعن خدا و رسول و مؤمنین و نیروهاى مؤمنین قرار مى‌گیرد. پس، «خارجى» یعنى كسى كه علیه امامِ عادل خروج مى‌كند. لذا، همه‌ى مردم مسلمان، آن روز از خارجیها، یعنى خروج‌كننده‌ها، بدشان مى‌آمد.

در حدیث است كه «من خرج على امام عادل فدمه هدر»؛ كسى كه در اسلام، علیه امام عادلْ خروج و قیام كند، خونش هدر است. اسلامى كه این قدر به خونِ مردم اهمیت مى‌دهد، در این‌جا، چنین برخوردى دارد. به هنگام قیام امام حسین علیه‌السّلام كسانى بودند كه پسر پیغمبر، پسر فاطمه‌ى زهرا و پسر امیرالمؤمنین را علیهم‌السّلام را به عنوان خروج كننده بر امام عادل معرفى كردند! امام عادل كیست؟ یزید بن معاویه!

آن عدّه، در معرفى امام حسین علیه‌السّلام به عنوان خروج كننده، موفّق شدند. خوب؛ دستگاهِ حكومتِ ظالم، هر چه دلش مى‌خواهد مى‌گوید. مردم چرا باید باور كنند؟! مردم چرا ساكت بمانند؟! آنچه بنده را دچار دغدغه مى‌كند، همین جاىِ قضیه است. مى‌گویم: چه شد كه كار به این‌جا رسید؟! چه شد كه امّت اسلامى كه آن قدر نسبت به جزئیّات احكام اسلامى و آیات قرآنش دقّت داشت، در چنین قضیه‌ى واضحى، به این صورت دچار غفلت و سهل‌انگارى شد كه ناگهان فاجعه‌اى به آن عظمت رخ داد؟! رخدادهایى چنین، انسان را نگران مى‌كند. مگر ما از جامعه‌ى زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسّلام قرصتر و محكمتریم؟! چه كنیم كه آن گونه نشود؟ خوب؛ به سؤالى كه گفتیم «چه شد كه چنین شد؟» كسى جواب جامعى نداده است. مسائلى عنوان شده است كه البته كافى و وافى نیست. به همین دلیل، قصد دارم امروز كوتاه و مختصر، درباره‌ى اصل قضیه صحبت كنم. آن‌گاه سررشته‌ى مطلب را به دستِ ذهن شما مى‌سپارم تا خودتان درباره‌ى آن فكر كنید. كسانى كه اهل مطالعه و اندیشه‌اند، دنبال این قضیه تحقیق و مطالعه كنند و كسانى كه اهل كار و عملند، دنبال این باشند كه با چه تمهیداتى مى‌توان جلو تكرار چنین قضایایى را گرفت؟

اگر امروز من و شما جلو قضیه را نگیریم، ممكن است پنجاه سال دیگر، ده سال دیگر یا پنج سال دیگر، جامعه‌ى اسلامى ما كارش به جایى برسد كه در زمان امام حسین علیه‌السّلام رسیده بود. مگر این‌كه چشمان تیزى تا اعماق را ببیند؛ نگهبان امینى راه را نشان دهد؛ مردم صاحب فكرى كار را هدایت كنند و اراده‌هاى محكمى پشتوانه‌ى این حركت باشند. آن وقت، البته، خاكریزِ محكم و دژِ مستحكمى خواهد بود كه كسى نخواهد توانست در آن نفوذ كند. و الاّ، اگر رها كردیم، باز همان وضعیت پیش مى‌آید. آن‌وقت، این خونها، همه هدر خواهد رفت.

در آن عهد، كار به جایى رسید كه نواده‌ى مقتولینِ جنگ بدر كه به دست امیرالمؤمنین و حمزه و بقیه‌ى سرداران اسلام، به درك رفته بودند، تكیه بر جاى پیغمبر زد، سرِ جگر گوشه‌ى همان پیغمبر را در مقابل خود نهاد و با چوبِ خیزران به لب و دندانش زد و گفت:

لیت اشیاخى ببدرٍ شهدوا

جزع الخزرج من وقع الاسل(3)

یعنى: «كشته‌هاى ما در جنگ بدر، برخیزند و ببینند كه با كشنده‌هایشان چه كار كردیم!» قضیه، این است. این‌جاست كه قرآن مى‌گوید: «عبرت بگیرید!»(4) این‌جاست كه مى‌گوید: «قُلْ سِیرُوا فِى الْأرْضِ...»(5) در سرزمین تاریخ سیر كنید و ببینید چه اتّفاقى افتاده است؛ آن‌گاه خودتان را برحذر دارید.

بنده، براى این‌كه این معنا در فرهنگ كنونى كشور، ان‌شاءاللَّه به وسیله افراد صاحب رأى و نظر و فكر تبیین شود و دنبال گردد، نكاتى را به اختصار بیان مى‌كنم:

ببینید عزیزان من! به جماعت بشرى كه نگاه كنید، در هر جامعه و شهر و كشورى، از یك دیدگاه، مردم به دو قسم تقسیم مى‌شوند: یك قسمْ كسانى هستند كه بر مبناى فكر خود، از روى فهمیدگى و آگاهى و تصمیم‌گیرى كار مى‌كنند. راهى را مى‌شناسند و در آن راه - كه به خوب و بدش كار نداریم - گام برمى‌دارند. یك قِسم اینهایند كه اسمشان را «خواص» مى‌گذاریم. قسم دیگر، كسانى هستند كه نمى‌خواهند بدانند چه راهى درست و چه حركتى صحیح است. در واقع نمى‌خواهند بفهمند، بسنجند، به تحلیل بپردازند و درك كنند. به تعبیرى دیگر، تابع جَوّند. به چگونگى جوّ نگاه مى‌كنند و دنبال آن جوّ به حركت در مى‌آیند. اسم این قسم از مردم را «عوام» مى‌گذاریم. پس، جامعه را مى‌شود به «خواص» و «عوام» تقسیم كرد. اكنون دقّت كنید تا نكته‌اى در باب «خواص» و «عوام» بگویم تا این دو با هم اشتباه نشوند:

«خواص» چه كسانى هستند؟ آیا قشر خاصّى هستند؟ جواب، منفى است. زیرا در بین «خواص»، كنار افراد با سواد، آدمهاى بى‌سواد هم هستند. گاهى كسى بى‌سواد است؛ اما جزو خواص است. یعنى مى‌فهمد چه كار مى‌كند. از روى تصمیم‌گیرى و تشخیص عمل مى‌كند؛ ولو درس نخوانده، مدرسه نرفته، مدرك ندارد و لباس روحانى نپوشیده است. به‌هرحال، نسبت به قضایا از فهم برخوردار است.

در دوران پیش از پیروزى انقلاب، بنده در ایرانشهر تبعید بودم. در یكى از شهرهاى همجوار، چند نفر آشنا داشتیم كه یكى از آنها راننده بود، یكى شغل آزاد داشت و بالاخره، اهل فرهنگ و معرفت، به معناى خاص كلمه نبودند. به حسب ظاهر، به آنها «عامى» اطلاق مى‌شد. با این حال جزو «خواص» بودند. آنها مرتّب براى دیدن ما به ایرانشهر مى‌آمدند و از قضایاى مذاكرات خود با روحانى شهرشان مى‌گفتند. روحانى شهرشان هم آدم خوبى بود؛ منتها جزو «عوام»بود. ملاحظه مى‌كنید! راننده‌ى كمپرسى جزو «خواص»، ولى روحانى و پیشنماز محترم جزو «عوام»! مثلاً آن روحانى مى‌گفت: «چرا وقتى اسم پیغمبر مى‌آید یك صلوات مى‌فرستید، ولى اسم «آقا» كه مى‌آید، سه صلوات مى‌فرستید؟!» نمى‌فهمید. راننده به او جواب مى‌داد: «روزى كه دیگر مبارزه‌اى نداشته باشیم؛ اسلام بر همه جا فائق شود؛ انقلاب پیروز شود؛ ما نه تنها سه صلوات، كه یك صلوات هم نمى‌فرستیم! امروز این سه صلوات، مبارزه است!» راننده مى‌فهمید، روحانى نمى‌فهمید!

این را مثال زدم تا بدانید «خواص» كه مى‌گوییم، معنایش صاحب لباسِ خاصى نیست. ممكن است مرد باشد، ممكن است زن باشد. ممكن است تحصیلكرده باشد، ممكن است تحصیل نكرده باشد. ممكن است ثروتمند باشد، ممكن است فقیر باشد. ممكن است انسانى باشد كه در دستگاههاى دولتى خدمت مى‌كند، ممكن است جزو مخالفین دستگاههاى دولتىِ طاغوت باشد. «خواص» كه مى‌گوییم - از خوب و بدش - (خواص را هم باز تقسیم خواهیم كرد) یعنى كسانى كه وقتى عملى انجام مى‌دهند، موضعگیرى‌اى مى‌كنند و راهى انتخاب مى‌كنند، از روى فكر و تحلیل است. مى‌فهمند و تصمیم مى‌گیرند و عمل مى‌كنند. اینها خواصند. نقطه‌ى مقابلش هم عوام است. عوام یعنى كسانى كه وقتى جوّ به سمتى مى‌رود، آنها هم دنبالش مى‌روند و تحلیلى ندارند. یك وقت مردم مى‌گویند «زنده باد!» این هم نگاه مى‌كند، مى‌گوید «زنده باد!» یك وقت مردم مى‌گویند «مرده باد!» نگاه مى‌كند، مى‌گوید «مرده باد!» یك وقت جوّ این طور است؛ این‌جا مى‌آید. یك وقت جو آن طور است؛ آن‌جا مى‌رود! یك وقت - فرض بفرمایید - حضرت «مسلم»وارد كوفه مى‌شود. مى‌گویند: «پسر عموى امام حسین علیه‌السّلام آمد. خاندان بنى‌هاشم آمدند. برویم. اینها مى‌خواهند قیام كنند، مى‌خواهند خروج كنند» و چه و چه. تحریك مى‌شود، مى‌رود دُور و بَرِ حضرت مسلم؛ مى‌شوند هجده هزار بیعت كننده با مسلم! پنج، شش ساعت بعد، رؤساى قبایل به كوفه مى‌آیند؛ به مردم مى‌گویند: «چه كار مى‌كنید؟! با چه كسى مى‌جنگید؟! از چه كسى دفاع مى‌كنید؟! پدرتان را در مى‌آورند!» اینها دور و بر مسلم را خالى مى‌كنند و به خانه‌هایشان بر مى‌گردند. بعد كه سربازان ابن زیاد دور خانه‌ى «طوعه» را مى‌گیرند تا مسلم را دستگیر كنند، همینها از خانه‌هایشان بیرون مى‌آیند و علیه مسلم مى‌جنگند! هر چه مى‌كنند، از روى فكر و تشخیص و تحلیل درست نیست. هر طور كه جوّ ایجاب كرد، حركت مى‌كنند. اینها عوامند. بنابراین، در هر جامعه، خواصى داریم و عوامى. فعلاً «عوام» را بگذاریم كنار و سراغ «خواص» برویم.

«خواص»، طبعاً دو جبهه‌اند: خواصِ جبهه‌ى حق و خواص جبهه‌ى باطل. عدّه‌اى اهل فكر و فرهنگ و معرفتند و براى جبهه‌ى حق كار مى‌كنند. فهمیده‌اند حق با كدام جبهه است. حق را شناخته‌اند و براساس تشخیص خود، براى آن، كار و حركت مى‌كنند.اینها یك دسته‌اند. یك دسته هم نقطه‌ى مقابل حق و ضد حقّند. اگر باز به صدر اسلام برگردیم، باید این طور بگوییم كه «عدّه‌اى اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسین، علیهما السّلام هستند و طرفدار بنى‌هاشمند. عدّه‌اى دیگر هم اصحاب معاویه و طرفدار بنى‌امیّه‌اندبین طرفداران بنى‌امیّه هم، افراد با فكر، عاقل و زرنگ بودند. آنها هم جزو خواصند.

پس «خواصِ» یك جامعه، به دو گروهِ «خواصِ طرفدار حق» و «خواصِ طرفدار باطل» تقسیم مى‌شوند. شما از خواص طرفدار باطل چه توقّع دارید؟ بدیهى است توقّع این است كه بنشینند علیه حق و علیه شما برنامه‌ریزى كنند. لذا باید با آنها بجنگید. با خواص طرفدار باطل باید جنگید. این‌كه تردید ندارد.

همین‌طور كه براى شما صحبت مى‌كنم، پیش خودتان حساب كنید و ببینید كجایید؟ این‌كه مى‌گوییم سررشته‌ى مطلب، سپرده به دست ذهن؛ یعنى تاریخ را با قصّه اشتباه نكنیم. تاریخ یعنى شرح حال ما، در صحنه‌اى دیگر:

خوشتر آن باشد كه وصف دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

تاریخ یعنى من و شما؛ یعنى همینهایى كه امروز این‌جا هستیم. پس، اگر ما شرحِ تاریخ را مى‌گوییم، هر كداممان باید نگاه كنیم و ببینیم در كدام قسمتِ داستان قرار گرفته‌ایم. بعد ببینیم كسى كه مثل ما در این قسمت قرار گرفته بود، آن روز چگونه عمل كرد كه ضربه خورد؟ مواظب باشیم آن طور عمل نكنیم.

فرض كنید شما در كلاس آموزش تاكتیك، شركت كرده‌اید. در آن‌جا مثلاً جبهه‌ى دشمن فرضى را مشخّص مى‌كنید، جبهه خودىِ فرضى را هم مشخّص مى‌كنید. بعد متوجّه تاكتیك غلط جبهه‌ى خودى مى‌شوید و مى‌بینید كه طراح نقشه‌ى خودى، فلان اشتباه را كرده است. شما دیگر در وقتى كه مى‌خواهید تاكتیك طرّاحى كنید، نباید مرتكب آن اشتباه شوید. یا مثلاً تاكتیك درست بوده؛ اما فرمانده یا بیسیمچى یا توپچى یا قاصد و یا سرباز ساده، در جبهه‌ى خودى، فلان اشتباه را كرده‌اند. مى‌فهمید كه شما نباید آن اشتباه را تكرار كنید. تاریخ، این گونه است.

شما خودتان را در صحنه‌اى كه از صدر اسلام تبیین مى‌كنم، پیدا كنید. یك عدّه جزو عوامند و قدرت تصمیم‌گیرى ندارند. عوام، بسته به خوش طالعى خود، اگر تصادفاً در مقطعى از زمان قرار گرفتند كه پیشوایانى مثل امام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام و امام راحل ما رضوان‌اللَّه تعالى علیه، بر سرِ كار بودند و جامعه را به سمت بهشت مى‌بردند، به ضربِ دستِ خوبان، به سمت بهشت رانده خواهند شد. اما اگر بخت با آنها یار نبود و در مقطعى قرار گرفتند كه «وَ جَعَلْنا هُمْ اَئِمّةً یَدْعُونَ اَلَى‌النَّارِ»(6) و یا «اَلَمْ‌تَرَ اِلَى‌الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَةَاللَّهِ كُفْراً وَ اَحَلُّوا قَوْمَهُمْ‌ّ دارَالْبَوارِ. جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارِ»(7) به سمت دوزخ خواهند رفت. پس، باید مواظب باشید جزو «عوام» قرار نگیرید.

جزو «عوام» قرار نگرفتن، بدین معنا نیست كه حتماً در پى كسب تحصیلات عالیه باشید؛ نه! گفتم كه معناى «عوام» این نیست. اى بسا كسانى كه تحصیلات عالیه هم كرده‌اند؛ اما جزو عوامند. اى بسا كسانى كه تحصیلات دینى هم كرده‌اند؛ اما جزو عوامند. اى بسا كسانى كه فقیر یا غنى‌اند؛ اما جزو عوامند. عوام بودن، دستِ خودِ من و شماست. باید مواظب باشیم كه به این جَرگه نپیوندیم. یعنى هر كارى مى‌كنیم از روى بصیرت باشد. هر كس كه از روى بصیرت كار نمى‌كند، عوام است. لذا، مى‌بینید قرآن درباره‌ى پیغمبر مى‌فرماید: «اَدْعُوا اِلَى‌اللَّهِ عَلى بَصِیرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِى.»(8) یعنى من و پیروانم با بصیرت عمل مى‌كنیم، به دعوت مى‌پردازیم و پیش مى‌رویم. پس، اوّل ببینید جزو گروه عوامید یا نه. اگر جزو گروه عوامید، به سرعت خودتان را از آن گروه خارج كنید. بكوشید قدرت تحلیل پیدا كنید؛ تشخیص دهید و به معرفت دست یابید.

و اما گروه خواص. در گروه خواص، باید ببینیم جزو خواصِ طرفدارِ حقّیم، یا از جمله‌ى خواص طرفدار باطل محسوب مى‌شویم. این‌جا قضیه براى ما روشن است. خواص جامعه‌ى ما، جزو خواص طرفدار حقّند و در این تردیدى نیست. زیرا به قرآن، به سنّت، به عترت، به راه خدا و به ارزشهاى اسلامى دعوت مى‌كنند. امروز، جمهورى اسلامى برخوردار از خواصِ طرفدارِ حقّ است. پس، خواصِ طرفدار باطل، حسابشان جداست و فعلاً به آنها كارى نداریم. به سراغِ خواصِ طرفدار حق مى‌رویم.

همه‌ى دشوارى قضیه، از این‌جا به بعد است. عزیزان من! خواصِ طرفدارِ حق، دو نوعند. یك نوع كسانى هستند كه در مقابله با دنیا، زندگى، مقام، شهوت، پول، لذّت، راحت، نام و همه‌ى متاعهاى خوبْ قرار دارند. اینهایى كه ذكر كردیم، همه از متاعهاى خوب است. همه‌اش جزو زیباییهاى زندگى است. «مَتاعُ الْحَیاةِ الُّدنْیا.» (9) «متاع»، یعنى «بهره». اینها بهره‌هاى زندگى دنیوى است. در قرآن‌كه مى‌فرماید «مَتاعُ الْحَیاةِ الُّدنْیا»، معنایش این نیست كه این متاع، بد است؛ نه. متاع است و خدا براى شما آفریده است. منتها اگر در مقابل این متاعها و بهره‌هاى زندگى، خداى ناخواسته آن قدر مجذوب شدید كه وقتى پاىِ تكلیفِ سخت به میان آمد، نتوانستید دست بردارید، واویلاست! اگر ضمن بهره بردن از متاعهاى دنیوى، آن‌جا كه پاى امتحان سخت پیش مى‌آید، مى‌توانید از آن متاعها به راحتى دست بردارید، آن وقتْ حساب است.

مى‌بینید كه حتّى خواصِ طرفدارِ حق هم به دو قسم تقسیم مى‌شوند. این مسائل، دقّت و مطالعه لازم دارد. بر حسب اتّفاق نمى‌شود جامعه، نظام و انقلاب را بیمه كرد. باید به مطالعه و دقّت و فكر پرداخت. اگر در جامعه‌اى، آن نوعِ خوبِ خواصِ طرفدارِ حق؛ یعنى كسانى كه مى‌توانند در صورت لزوم از متاع دنیوى دست بردارند، در اكثریت باشند، هیچ وقت جامعه‌ى اسلامى به سرنوشت جامعه‌ى دوران امام حسین علیه‌السّلام مبتلا نخواهد شد و مطمئنّاً تا ابد بیمه است. اما اگر قضیه به عكس شد و نوع دیگرِ خواصِ طرفدار حق - دل سپردگان به متاع دنیا. آنان كه حق شناسند، ولى درعین‌حال مقابل متاع دنیا، پایشان مى‌لرزد - در اكثریت بودند، وامصیبتاست!

اصلاً «دنیا» یعنى چه؟ یعنى پول، یعنى خانه، یعنى شهوت، یعنى مقام، یعنى اسم و شهرت، یعنى پست و مسؤولیت، و یعنى جان. اگر كسانى براى حفظ جانشان، راه خدا را ترك كنند و آن‌جا كه باید حق بگویند، نگویند، چون جانشان به خطر مى‌افتد، یا براى مقامشان یا براى شغلشان یا براى پولشان یا محبّت به اولاد، خانواده و نزدیكان و دوستانشان، راه خدا را رها كنند، آن وقت حسین‌بن‌على‌ها به مسلخ كربلا خواهند رفت و به قتلگاه كشیده خواهند شد. آن وقت، یزیدها بر سرِ كار مى‌آیند و بنى‌امیّه، هزار ماه بر كشورى كه پیغمبر به وجود آورده بود، حكومت خواهند كرد و «امامت» به «سلطنت» تبدیل خواهد شد!

جامعه‌ى اسلامى، جامعه‌ى امامت است. یعنى در رأس جامعه، امام است. انسانى كه قدرت دارد، اما مردم از روى ایمان و دل، از او تبعیت مى‌كنند و پیشواى آنان است. اما سلطان و پادشاه كسى است كه با قهر و غلبه بر مردم حكم مى‌راند. مردم دوستش ندارند. مردم قبولش ندارند. مردم به او اعتقاد ندارند. (البته مردمى كه سرشان به تنشان بیرزد.) درعین‌حال، با قهر و غلبه، بر مردم حكومت مى‌كند. بنى‌امیّه، امامت را در اسلام به سلطنت و پادشاهى تبدیل كردند و هزار ماه - یعنى نود سال! - در دولت بزرگ اسلامى، حاكمیت داشتند. بناى كجى كه بنى‌امیّه پایه‌گذارى كردند، چنان بود كه بعد از انقلاب علیه آنان و سقوطشان، با همان ساختار غلط در اختیار بنى‌عبّاس قرار گرفت. بنى‌عبّاس كه آمدند، به مدّت شش قرن، به عنوانِ خلفا و جانشینان پیغمبر، بر دنیاى اسلام حكومت كردند. «خلفا» یا به تعبیر بهتر «پادشاهان»ِ این خاندان، اهل شُرب خمر و فساد و فحشا و خباثت و ثروت‌اندوزى و اشرافیگیرى و هزار فسق و فجور دیگر مثل بقیه سلاطینِ عالم - بودند. آنها به مسجد مى‌رفتند؛ براى مردم نماز مى‌خواندند و مردم نیز به امامتشان اقتدا مى‌كردند و آن اقتدا، كمتر از روى ناچارى و بیشتر به خاطر اعتقادات اشتباه و غلط بود؛ زیرا اعتقادِ مردم را خراب كرده بودند.

آرى! وقتى خواصِ طرفدارِ حق، یا اكثریت قاطعشان، در یك جامعه، چنان تغییر ماهیت مى‌دهند كه فقط دنیاى خودشان برایشان اهمیت پیدا مى‌كند؛ وقتى از ترس جان، از ترس تحلیل و تقلیل مال، از ترس حذف مقام و پست، از ترس منفور شدن و از ترس تنها ماندن، حاضر مى‌شوند حاكمیت باطل را قبول كنند و در مقابل باطل نمى‌ایستند و از حق طرفدارى نمى‌كنند و جانشان را به خطر نمى‌اندازند؛ آن گاه در جهان اسلام فاجعه با شهادت حسین‌بن‌على علیه‌السّلام - با آن وضع - آغاز مى‌شود. حكومت به بنى‌امیّه و شاخه‌ى «مروانى» و بعد به بنى‌عبّاس و آخرش هم به سلسله‌ى سلاطین در دنیاى اسلام، تا امروز ، گذارندگان خشت اوّل را لعنت مى‌كنیم، كه حق هم همین است.

 


1) البلد الامین، ص 349
2) اشاره به آیه‌ى 42 سوره روم
3) امالى شیخ صدوق، ص 141
4) حشر: 2
5) انعام: 11
6) قصص: 41
7) ابراهیم: 28 و 29
8) یوسف: 108
9) آل عمران: 14
10) تاریخ طبرى: ج 3، ص 301. عقد الفرید: ج 5، ص 118
11) حج: 40
12) توبه: 111